تبليغاتX
من و تنهایی هایم

من و تنهایی هایم

نمی دونم آخر این راه به کجا می رسه ، یا می برم یا می بازم

کاشی منم علم غیب داشتم کاشی می تونستم از آینده خبر دار بشم

کاشی مثل اون پسره توی اون سریاله هر روز روزنامه روز بعد به دستم می رسید و اتفاقات رو می فهمیدم

نه ! این خوب نسیت دلم می خواست می تونستم یه روز !  نه یه هفته ! نه یه ماه ! نه

اصلاً هر چقدر رو که دلم می خواست از ثیم ثانیه تا خداد سالو حداقل برای خودم پیش بینی کنم

هر چند که ممکنه لوس بشه و دیگه هیجانی هم نداشته باشه ولی خوب اشکالی نداره

الان هم یکنواخت و بدون هیجانه ساکت و صامت اما اون جوری ...

بازم از هیچی بهتر بود مگه نه ؟

بهارک 

00 : 13

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 16:0  توسط بهارک.م  | 

توی دنیای به این بزرگی که نه اولش نه وسطش نه آخرش معلومه منه تنها و بی کس مرتب در حال تقلام

برای اینم که بدونم : کیم ؟ کجام ؟ برای چی اومدم ؟ کجا قراره برم ؟ تا کی وقت دارم ؟

همة حرفام تا اینجا تکراری بود نه ؟ خودمم می دونم ولی چه کنم

می دونی چیه ؟ زندگی ما حکایت اون گرامافونی که سوزنش گیر کرده هیچ کسم نیست که به دادش برسه

هی دور خودش می چرخه و می چرخه آخرش هم سرگیجه می گیره و ....

بقیشم که گفتن نداره آخه می دونی اونم تکراریه نمی دونم چی بگم

خسته شدم از این همه تکرار مکررات دلم یه چیز تازه می خواد

یه تحول یک چیز نو یک حرف نو من که بلد نیستم تو بلدی ؟ 

بهارک 3

00 : 12
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 15:58  توسط بهارک.م  | 

به سراغ هر کسی که می رم اول نشونی تو رو بهم می ده 

بهم می گه : فقط اونه که می تونه مرهمی به روی زخم هات باشه

حالا من با دلی شکسته و پر امید به سوی تو اومدم فقط و فقط از تو کمک می خوام

می دونم که این چیزای که از تو می خوام برات مثل فوت کردن یه پره

ولی برای منه تنها مثل کوه شده که هر روز بزرگتر و دست نیافتنی تر می شه 

همه بهم می گن : صبر کن

می گم : مگه من ایوب پیامبرم  ( هر چند که کفر نباشه تازگیا فکر می کنم دست کمی از اون ندارم )

آخی یکی به من بگه : من به مجازات کدوم گناه دارم تنبیه می شم ؟ چی کار کردم که باید این همه عذاب بکشم ؟

خودت می دونی هر کسی رو که میشناختم واسطه کردم بین خودم و خودت 

اگه من بدم ، به خاطر اونا که خوب و پاکن یه نگاهی به من بنداز  منو هم ببین

یا اینکه ....

استغفرالله

توبه

بهارک

45 : 10

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 15:55  توسط بهارک.م  | 

او که برای بدست آوردن لقمه نانی حتی پوزخند دیگران را به جان می خرد باز هم آمده است. هر روز با کوله باری پر ، به امید بازگشت با دستی پرتر ، برای لقمه نانکی برای فرزندش با تمام توان اجناسش را به چوب حراج می گذارد . با دلی پر درد و لبی خندان مردم را بر سر سفره خود مهمان می کند. اما مردم فقط برای چند لحظه ای خوش بودن به نظاره اش می نشینند و او را هم چون بازیچه ای در دستان یک کودک نگاه می کنند. آنها که چراغ خانه اشان روشن است از تاریکی اطاق کوچک       دودزده اش بی خبرند. آنها که سفره شان همیشه پر ز برکت است از گرسنگی کودک او و سق زدن به تکه نانی خشک             بی خبرند. هیهات زندگی ........................................ چه کرده ای با ما که این چنین سنگدلانه از حال هم بی خبریم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

بهارک 

00 : 21

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 16:2  توسط بهارک.م  | 

مدتیه که مغزم هنگ کرده نمی تونم چیزی بنویسم

دیگه هیچ چیز توجه منو به خودش جلب نمی کنه

نه طبیعت که انقدر دوستش دارم

نه عکاسی که دلم براش پر می زنه

نه کتابخونم که باهش زندگی می کنم

نه .......................

دلم گرفته دوست دارم برم یه جای دور

توی یه کلبه وسط جنگل

از همه دور بشم

شاید بتونم با خودم خلوتی بکنم و از این حالت در بیام

بهارک

45 : 10

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 16:4  توسط بهارک.م  |